تبليغاتX
زندگی یعنی گل به توان ابدیت...

زندگی یعنی گل به توان ابدیت...
 
قالب وبلاگ

 

99669999996669999996699666699666999966699666699
99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996

1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده
2.) توش عدد 9 رو که در قسمت پایین کامپیوتره بنویس
3.) بعد رو دکمه Highlight all. کلیک کن ...
ببین چی میشه .... !!!!!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 14:51 ] [ سایه ] [ ]
کریستوفرکلمب شخصی بود که قاره ی آمریکاروکشف کرد حالا اگه ایشون زن می داشت ممکن بود(البته ممکن بود ها) چه اتفاقی بیافته؟؟!!


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 16:22 ] [ سایه ] [ ]

خطاي شگفت انگيز چشم را ببينيد!

نمایش اندازه واقعی

1 – در صورتي که حرکت نقطه متحرک را تعقيب کنيد تنهايک رنگ را مي بينيد، صورتي.

2- حالا لحظاتي به علامت + که در وسط قراردارد خيره شويد. نقطه متحرک را پس از لحظاتي به رنگ سبز خواهيد ديد.

3- حالا زمان بيشتري را بر روي علامت + تمرکز کنيد، پس از لحظاتي نقاط صورتي آهسته آهسته ناپديد خواهند شد.

عجيب اينجاست که هيچ نقطه سبزي در اين عکس در کار نيست و در واقع نقاط صورتي نيز ناپديد نمي شوند.

لطفا بی زحمت به ادامه مطلب مراجه کنید.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 22:7 ] [ سایه ] [ ]

دکتر ها معتقدند که اگر بتوانيد ظرف 3 ثانيه صورت مردي را در ميان دانه هاي قهوه در عکس زير پيدا کنيد، نيم کره راست مغز شما، بهتر از افراد ديگر پرورش يافته است. اگر بين 3 ثانيه تا يک دقيقه طول بکشد، نيم کره راست مغز شما به صورت عادي پرورش يافته است. اگه بين يک دقيقه تا سه دقيقه طول بکشد، يعني سمت راست مغز شما کند عمل ميکند و بايد پروتئين بيشتري مصرف کنيد. اگر هم بعد از سه دقيقه هنوز نتوانستيد آنرا پيدا کنيد ،پيشنهاد ميشود بيشتر به دنبال انجام اينگونه تست ها باشيد تا آن بخش از مغزتان قوي تر بشود

برای دیدن تصویر به ادامه مطلب مراجعه کنید.


 
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 13:23 ] [ سایه ] [ ]

یه سوال واسه تیزهوشا:

زنداني داراي دو در است، يكي در آزادي و ديگري دَرِ سياهچال. اين زندان داراي دو زندانبان است كه يكي از آنها راستگو و ديگري دروغگوست. خودِ زندانبانان همديگر را به خوبي مي شناسند. در اين زندان مردي محبوس است كه نمي داند كداميك از زندانبانان راستگو، و كداميك دروغگو است؟ به او اجازه مي دهند، از هر يك از زندانبانان كه دلش مي خواهد سؤالي بكند و از پاسخ طرف مقابل بفهمد در آزادي كدام است تا از آن خارج شود. پرسشي كه او بايد بكند تا به آزادي او بينجامد چيست؟

اول خوب فکر کن.نتونستی جواب بدی هم مشکلی نیست جوابش تو ادامه مطلب هست...


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 13:14 ] [ سایه ] [ ]

چرا يک دانشجو نمي تواند درس بخواند؟!

سال 365 روز است در حالي كه:


1- در سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

2- حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوامطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است. بنابراين263 روز ديگرباقيميماند.

3- در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا”122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

4- اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا”15 روز ميشود. پس 126 در روز باقي ميماند.

5- طبيعتا ”2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.

6- 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چراكه انسان موجودي اجتماعي است. اين خود 15 روز است. پس 81 روز باقي ميماند.

7- روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

8- تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.

9- در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد. پس 6 روز باقي ميماند.

10- در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است .

11- سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي مي ماند.

12- يك روز باقي مانده همان روز تولد شماست. چگونه مي توان در آن روز درس خواند؟

 

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 22:57 ] [ سایه ] [ ]
تشبیه مدرسه ما...
ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 22:31 ] [ سایه ] [ ]

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

جوابی که جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 و جوابی که یکی از دوستان عزیز از زبان پدر دختر گفته

دخترم می خندید
پسرک می لرزید
من در این اندیشه
کیست این مدعی عشق جگرگوشه من
در پیش تند دویدم تا بینم
آیا او می داند عشق بیش از هوس ساده یک دیدار است؟
او که امروز نماند در پی تاوانی
او که امروز نداشت جرات رسوایی
پس همان به که رود همچو یک خاطره ای
در دل دخترک ساده من
سالهاست باغچه ام پر سیب است
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت!

                                                                          

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 15:19 ] [ سایه ] [ ]
دختر ها و پسر ها چگونه نيمرو درست مي کنند

نمایش اندازه واقعی

دخترها:
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


پسرها:
توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

البته فقط واسه بعضیا صدق می کنه نه همه!
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 13:35 ] [ سایه ] [ ]

  نه تو می مــانی و نه انــدوه
                                    ... و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی...
                                    به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،
                                    ... و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،
                                    غصــــه هم می گــــذرد،
                                    آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند...
                                    لحظه ها عریاننــــد.
                                    به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز
                                    سهراب سپهری

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 23:57 ] [ سایه ] [ ]
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من
من خودم بودم و یك حس غریب
كه به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افكار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
كه روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
كه چه جرمی دارد
دستهایی كه تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری كه به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 11:7 ] [ سایه ] [ ]
اینم یه شعره که استاد گرامی مون واسمون خوند:
کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد وبگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.

پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

فریدون مشیری

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 23:24 ] [ سایه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام من مدیر وبلاگ هستم.
از اینکه به وبلاگ من سر زددید متشکرم.
امیدوارم اوقات خوشی را در وبلاگ من سپری کنید.